سفارش تبلیغ
صبا

رفت و برگشت!

یکشنبه 91 دی 3 ساعت 1:11 صبح

او...

1. فرموده اند: ان الله یحب التوابین و یحب المطهرین !
بیجک فهمم که درست شود باید بفهمم که چرا خدا توابین را دوست دارد.
اصلا شاید هم به خاطر همین خدا را دوست دارم.
بعضی وقت ها حسرت می خورم که چرا نمی شود بعضی چیزها را اینجا گفت.

2. پنج شنبه بهشت زهرا سلام الله علیها بودیم.سر خاک مصطفی.

3. جمعه بهشت زهرا سلام الله علیها بود.سر خاک مصطفی.

4. مصطفی با اینکه زنده است، از ما مرده ها خیلی با معرفت تر است. اصلا ما مرده ها گرگیجه گرفته ایم که فکر می کنیم زنده ها معرفت ندارند.

5. همه مشکل ما از جایی شروع می شود که مربی مان قرآن نیست.

6. تربیت!

7. من خیلی با اعداد عشق نمی کنم.ولی...

8. ... ولی وقتی پای عدد هشت می رسم دلم می لرزد. به احترام حضرت سلطان علیه السلام. حرف هایم را نگه داشتم برای این شماره. اصلا دارم با حضرت سلطان علیه السلام درد و دل می کنم. مثل بی صاحبی که دلش خیلی پر است. پرِ پر! آنقدر که جهادی هم راهش نمی دهند. گیر کرده، توی خودش. طوری که روز به روز یاد صاحبش نمی کند.

آقا، می خواستم درد و دل کنم. اینکه هرجا حس کردم خبری هست با مغز زمین خوردم. اصلا خواستم تشکر کنم، به خاطر همین زمین خوردن. (ر.ک به ماه رمضان و تپه نورالشهدا) خواستم بگویم منِ بی تربیت، چطور باید وسیله باشم برای یک عده دیگر. اصلا این وسط به نتیجه هایی رسیدم که ترس دارم بگویم.

آقا ، هرچه می گذرد، کاسه ی گدایی ام خالی و خالی تر می شود. نگران دخل و خرجم هستم. نگران خرجی ام هم بیشتر. مثل محمدرضا* که نگران خرجی اش شده."بنده نیستیم" خلاصه!

معده ام درد می کند. بعضی وقت ها خوشحالم که این معده درد، درد دل است، نه درد خورد و خوراک! این را گفتم که بگویم من یک طبیب بیشتر نمی شناسم حضرت ارباب.

* این روزها محمد رضا های زندگی ام بیشتر شده اند، کوچکترینشان هم محمدرضای شش ماهه ی برادرم هست.محرم می خواست علی اصغر علیه السلام  بشود:

 

پ.ن: پیامک دادم ! نه فقط به تو، فقط به تو و یک نفر دیگر!

 


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]


توبه های از سر حیرت

شنبه 91 مهر 8 ساعت 7:42 عصر

او...

زندگی جای عجیبی است، برای مائی که شعورمان بیجک گرفته از فهم دنیا! بیجکی به بزرگی سخت شدن فهمیدن بندگی!

به اینجا که رسیدم دچار شدم! بعد ها که رها شدم فهمیدم تازه زمینگیر شده ام.

"دچار یعنی عاشق" 1

بعضی رها شدن های ما به قیمت این تمام می شود که دیگر دچار نباشیم.

"دارم" دچاریّتم را عوض می کنم.

"باید" حواسمان به دچاریّت هایمان باشد.


1. سهراب

 

پ.ن1: نفس هایم گواهی می دهد، بوی تو می آید...


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]


خوبِ خوش!

یکشنبه 91 مرداد 22 ساعت 5:47 عصر

او...

آخرین بار که نوشته ام به مرحمت پارسی بلاگ پرید ماه پیش بود به گمانم! از نوشته فقط عنوانش مانده! انگار باید مجبور شوم شلخته حرف زدن هایم را از سر بگیرم!

بسم الله

یک. به شما دو نفر:

1. بی بی حضرت زینب سلام الله علیها : ما رأیت الا جمیلا!

2. شهید چمران  : ای درد اگر تو نماینده خدایی ،که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم، تو را در آغوش می کشم وهیچ گاه شکوه نمی کنم… بگذار بند بند م از هم بگسلد ،هستی ام در آتش بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم. ای خدا این آزمایش های دردناکی که فرا راه من قرار دادی، این شکنجه های کشنده ای که بر من روا داشته ای همه را می پذیرم.

به همین راحتی! دعوای خوب بودن یا خوش بودن با همین دو مقدمه برای من به نتیجه رسید. به درک که این مدل نتیجه گیری اصلا توی دسته بندی های استدلال غیر مباشر نمی گنجد. گوسفند هم باشیم به اعتبار وزن 64 کیلویی باید تکان بخوریم. حالا که کم کم باید گوسفند بودن را هم رد کرد. دارم فضا را آماده می کنم ؛ «چیزی ندارم در خور این خاندان ولی، گاهی برای صاحب خود...»

دعوای خوب بودن و خوش بودن رو خیلی وقت بود می خواستم اینجا بنویسم تا تلنگری باشه برای بعد هایم. مثل تلنگر هایی که از نوشته های قبلی جاکفشی می خورم. حالا شما دو نفر فقط بهانه ای شدید برای نوشتن اینها .

دو. خیلی چیزها فقط تو عالم رفاقت معنا میشه. رفاقتی برداشت کن!

سه. بزرگی به کنار ، « میخوارگان دلشده ساغر گرفته اند، ما را نمی نصیب نشد از سبوی دوست...» بعضی وقت ها حس می کنم اگر نمی نصیب شده بود حکما یک جای کار می لنگید. هنوز با توام! می فهمی؟

چهار. دوباره دارم چرند می گویم. و کفی بالله شهیدا. پرت و پلا می گویم، خودم هم می دانم. نوشته هایم هم دوباره شده مثل خودم. پ ر ت و پ ل ا ! فاصله ام که از جهادی زیاد می شود همین وضعم است. البته حساب کتاب ندارد، دیدی نزدیک شدم و وضعم تغییری نکرد. کار از جای دیگر لنگ می خورد. قدیمتر هایم را که می خوانم حسرت می خورم، بعدهایم را که می بینم غبطه! خدا خودش کمکم کند. یک وقت هایی از چپ کردن می ترسیدم ، حالا از نترسیدن. زندگی تا وقتی اصولی بالا نرود همین آش است و همین کاسه. اصلا حافظ، بیا نفسی شاعری کنیم... دلم از شاعر ها هم بدجور گرفته، «شاعر ها اگر مرد بودند، شهیدان را شهیدان نمی شناختند»

پنج. دلم برای طوفانی های دلم تنگ شده. چند وقتی است آرامش دارم. آرامشی نه از جنس «ولا تخافوا و لا تحزنوا» که فرشته های خدا به آدم می دهند. آرامشی از جنس بی دردی! نمی دانم مشکل کارم کجاست. دعایم کنید.

شش. آیه 200 سوره آل عمران. سه اصل کار تشکیلاتی: صبر جمعی، صبر فردی، ارتباطات! اخلاقی به قضیه نگاه کنیم در زندگی کلی جلو می اندازتمان.

پ.ن1: حرف های دیشب آقا مجبتی توی گوشم تکرار می شود« مرجعیت به کنار، عرفان به کنار، اخلاق به کنار...» در و دیوار که وسط باشد آقا مجتبی ها هم حیران می شوند.

پ.ن2: از زندگی دور شدیم. با این وضع زندگی کردن هم به زندگی بر نمی گردیم. دعا کنید صاحب پیدا کنیم.

 


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]


<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

کشتی شکستگانیم...
شیرین تر
زیر بار خاطرات 2!
فاجعه
منتظر چی هستی؟
توکلت علی الله...
نفس...
مؤمن باش مرد!
با صفا باشیم
درد های برای درددل نشدن!
زیر دین...
دلا...
رفت و برگشت!
توبه های از سر حیرت
خوبِ خوش!
[همه عناوین(136)][عناوین آرشیوشده]