سفارش تبلیغ
صبا

وقتی برای دفاع از نظام...

پنج شنبه 88 آبان 14 ساعت 10:53 صبح

بسم الله
مقدمه :
من نظامم را دوست دارم! امامم را هم ، نائبش را هم! آنقدر که حاضرم برایشان جان بدهم، حداقل حاضرم ادعایش را بکنم!‌ آنقدر احمق نیستم که عملکرد نیروی انتظامی یا بسیج را به کلیت نظام تعمیم دهم! آنقدر هم ساده لوح نیستم که از هیاهوهای پوچ بترسم! این حرف ها واگویه هاییست که این روز ها در سینه ام بالا و پایین می رود! می سوزم!

منبع: وبلاگ www.photon.parsiblog.com

متن اصلی:
ما رنج می بریم از جَو گیر بودنمان!
دو روز قبل از 13 آبان ، اس ام اس: برای اینکه نشان دهیم ما بیشمار تریم، 13 آبان، ساعت فلان، فلان جا!‌
خنده ام می گیرد، قضیه را جدی گرفته ایم، بیشمارتریم؟ از کی بیشمار شدند که ما بیشمار تر بشویم! شار‍ژ ندارم جواب این رفیقم را بدهم، می ماند توی دلم!‌
شب، بسیج، معصومه ابتکار را دعوت کرده، برای بازخوانی تسخیر لانه جاسوسی، بین رفتن و کمی چرت و پرت شنیدن و نرفتن و بیکار بودن مرددم! به سالن ورزش می روم، سرم گرم می شود با کلاس کشتی استاد لک، به خوابگاه برمیگردم، بچه ها از سخنرانی بر می گردند، فیلم سخنرانی را با موبایل یکی از بچه ها می بینم! جل الخالق! دانشجوی امام صادقی و این چرت و پرت ها؟ بعید که نیست البته! میهمان و مدعو جایشان را عوض کرده اند، تسخیر لانه جاسوسی محکوم میشود و ابتکار دارد از آن دفاع می کند، بعد هم ساده لوحی دیگر و سوال از سر احساس لطیفانه ای که زمان و مکان را گم کرده است! ابتکار پیروز مندانه سالن را ترک می کند!‌بعضی بچه ها خورد می شوند، دوست دارم داد بزنم، می ماند توی دلم!
ساعت 12 شب می روم بوفه! قسمت که باشد کاری نمی شود کرد، همانجا کارت دیدار فردای رهبری جور می شود ، ذوق می کنم. خیلی ! دوست دارم پست بزنم ، می ماند توی دلم!
صحبت های آقا را کنار هم می گذارم، چند روز قبل پیش نخبگان را و سه شنبه پیش بسیجیان! نخبگان محرمترند، آقا بیشتر حرف های دلش را آنجا زده! خب حق دارند، ما با آقا تعارف داریم!
«یک سینه حرف موج زند در دهان ما» ... بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى که اینجا هستند، گاهى که ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرفها را که خیال میکنند من خوشم نمى‌آید، نمیزنند؛ از نگفتنش ناراحت میشوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمیشوم. اى کاش مجال بود تا گفته میشد، تا آنوقت انسان میتوانست آن برگهاى بر روى هم گذاشته‌ى کتاب حرف را، باز کند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این کارها خواهد شد.(دیدار نخبگانبا رهبری، همین چند روز پیش)
آقا میدان سازی می خواهد، عمار می خواهد، ابوذر و سلمان می خواهد، مالک می خواهد که شمشیرش جلوی علی حرکت کند تا مبادا به علی گزندی برسد، ما کجای این قضیه ایم؟
ظهور نزدیک است رفقا، ولی نه به آن آسانی که ما فکر می کنیم، بترسیم از اعمالی که باعث بداء تاخیر می شود، بترسیم از بی بصیرتی! بترسیم از انتظار ! باور کنیم انتظار مرد می خواهد!
وقتی برای دفاع از نظام...
چهارشنبه، جلوی لانه جاسوسی! جمعیت خوبی آمده، از فریب خورده های سبز هم خبری نیست! حرکت می کنم سمت هفت تیر، با حسین. سر راه محمد صادق را هم می بینیم، مسئول فرهنگی بسیج دانشگاه! صحبتی از آقا را  دست گرفته و آرام حرکت می کند، از آن جهت که همه بتوانند بخوانند!‌ به هفت تیر می رسیم!‌فضا به شدت ملتهب!‌بسیجی هادارند میدان داری می کنند، نیروی انتظامی هر چند دقیقه یک بار یورش می برد سمت مردم و همه را متفرق می کند، جالب اینجاست که معلوم نیست سبز ها کجا هستند! بعضی مردم رهگذر ضرب باطوم(باتوم؟) ها را می چشند! کلی هم آن وسط با عکس های ضد استکباری حیران مانده اند که چه خبر است!‌سه تایی کنار میدان می ایستیم!‌مردم کم کم جمع می شوند برای بحث! نیروی انتظامی یورش می آورد، می زند و می برد، بسیجی ها هم پشت بند آن با باطوم می آیند وسط : « ماشالا، حزب الله» همه چیز به پای بسیج نوشته می شود،‌ همه ی این اقداماتی که در شان بسیج نیست! دارم بحث می کنم ، می گویم : عزیز من تجمع میدان هفت تیر از طرف نیروی انتظامی و وزارت کشور غیر قانونی اعلام شده، پس وظیفه نیروی انتظامی متفرق کردن مردمه! اگه قانون رو قبول داریم باید تو چهار چوب قانون حرکت کنیم پدر جان! جواب می گیرم که: پس چرا فقط مردم رو می زنند، اون طرف خیابون یک عده با عکس و پوستر و پرچم ایرن تجمع کردن ، مگه اون تجمع نیست؟  مجبورم، باید برای دفاع از نظام پامال کرد عملکرد های اشتباه نیروی انتظامی و بسیج را! بسیجی هایی که فهم و درک شناخت محیط و زمان را ندارند، دوست دارند کاری کنند، به قول خودشان از نظام دفاع کنند، هرچند این دفاع...
بنده گفتم کرسى آزادفکرى را در دانشگاه‌ها به وجود بیاورید. خوب، شما جوانها چرا به وجود نیاوردید؟ شما کرسى آزادفکرى سیاسى را، کرسى آزاد فکرى معرفتى را تو همین دانشگاه تهران، تو همین دانشگاه شریف، تو همین دانشگاه امیرکبیر به وجود بیاورید. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همدیگر را نقد کنند، با همدیگر مجادله کنند. حق، آنجا خودش را نمایان خواهد کرد. حق اینجورى نمایان نمیشود که کسى یک انتقادى را پرتاب بکند. اینجورى که حق درست فهمیده نمیشود. ایجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هیچ کمکى به پیشرفت کشور نمیکند. شما تجربه‌ى این پدر پیرتان را در این زمینه داشته باشید...(همان)
نتیجه گیری:

من هنوز نظام را دوست دارم، از آن دفاع می کنم، چون به اصل نظام ،به رهبر نظام ، به اصل ولایت فقیه ایمان دارم! من دوست ندارم احمق باشم، دوست ندارم درک نداشته باشم! من دوست دارم درد بکشم! دوست دارم داد بزنم، بگذار این هم توی دلم بماند!‌
میر حسین و کروبی با این وضع موجود به سمت قهقرا حرکت می کنند، توی این هیچ شکی نیست به نظر من، و جنبش احمقانه شون فقط مایه خنده ماست! بحثی بر سر این نیست، فقط باید مراقب رفتار خودمون هم باشیم!
آقا امیدوارند، ما هم امیدواریم! این را از ته دل می گویم، اول پست که گفتم، اینها دلگویه هایی است که تلنبار شده بود توی دلم! خواستم عقده نشود! دعایم کنید!

پ.ن1: اونها!!! کمتر شدن، انتظار این قدر جمعیت کم رو هم نداشتم دیگه!
پ.ن2: آقا به آینده امیدواره! خیلی هم امیدواره! دعا کنید نا امیدشون نکنیم!
پ.ن3: از امام صادقی شدنم به شدت راضی هستم!‌نقد هایی که می کنم بیشتر به رفتار ها بر می گرده! البته آدم می تونه از جایی راضی باشه که ساختار هاش رو هم قبول نداره به صورت کامل!‌
پ.ن4: این روز ها شنیدن آهنگ های محمد اصفهانی خیلی بهم می چسبه، مثل همیشه!

ویرایش : چند تا از قسمت ها به دلایلی (اعم از اینکه حس کردم زیادی خارج از محدوده ادب هست)حذف شد! چند جا هم برای تفهیم بیشتر ویرایش شد!  لفظ لجن هم حذف شد از متن!‏ در ضمن با توجه به صحبت های آقا جدا کردم این عده رو از کسایی که گمراه شدن! چندمین بار هم هست که پست رو ویرایش می کنم! هربار دوستی تذکری داده که حس کردم درسته بهش عمل کردم! وبلاگ مشق نیست که الزاما توش هیچ غلطی نباشه! نوشته های جوششی و از سر احساسی هست که اکثرا قابل نقد هستن!
ممنون از کسایی که تکفیرمون کردند! باعث شد بیشتر به رفتارم فکر کنم! اینو جدی گفتم! تلنگر نیاز دارم!

التماس دعا
یا علی


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]

ولایت، بسیج، نیروی انتظامی، نقد، دانشگاه



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

کشتی شکستگانیم...
شیرین تر
زیر بار خاطرات 2!
فاجعه
منتظر چی هستی؟
توکلت علی الله...
نفس...
مؤمن باش مرد!
با صفا باشیم
درد های برای درددل نشدن!
زیر دین...
دلا...
رفت و برگشت!
توبه های از سر حیرت
خوبِ خوش!
[همه عناوین(136)][عناوین آرشیوشده]