سفارش تبلیغ
صبا

نوستالوژی دهه فجر!

جمعه 87 بهمن 25 ساعت 11:31 عصر

یا لطیف

خانم ناظم گرامی لطف کردن و ما رو به این موج وبلاگی دعوت کردن، موج از اینجا شروع شده !

متاسفانه توی نسل چهارم که ما تقریبا جزو اولیهاش هستیم بحث دهه ی فجر اونطور که باید ( البته شاید!) خاطره انگیز نیست! هر چند ما هم نوستالوژی های زیادی در مورد دهه ی فجر داریم! اگه نسل سوم حداقل جنگ رو تجربه کرده، ما اون رو هم توی پروندمون نداریم!  دهه ی فجر همیشه برای ما خاطرات دست دوم بوده! البته همیشه داغ!‏ یکی دوتا خاطره از دوران ابتدایی می گم:

* مدرسه ما هر سال توی دهه ی فجر جشن نسبتا مفصلی برای هر پایه تحصیلی می گرفت! به جز سال اولی ها، بقیه ی سالها خودشون مسئول اجرای برنامه بودن(البته یه مسئولیت جزئی! در حد اینکه سرمون گرم بشه :دی) سال دوم یه نمایش طنز اجرا کردیم، البته همش دیالوگ بود! اونم بدون هماهنگی و تایید! مثل اینکه خیلی به مدرسه برخورده بود، چون برای اولین بار طعم انتقاد جدی رو چشیدیم(و کمی هم مشتقات)! الآن که فکر می کنم می بینم بیشتر از سر جَو گرفتی بوده تا اینکه بخوایم از مدرسه ایراد بگیریم! 8 سالم بود فقط!
** سال چهارم بود، با گروه سرود رفته بودیم مسابقه! وسط سرود یکی از بچه ها هول شد ریتم رو تند کرد، بقیه هم مجبور شدن تند کنن! فکر کردیم خیلی خراب کردیم، اون سال دوم شدیم! ( هفت سال بعد و درست تو همون ایام دوباره رفتیم مسابقه سرود، البته اون سال من جزو عوامل اجرایی بودم، نه عضو گروه سرود! اتفاقا همون شازده ای(1) که اون سال ریتم رو تند کرده بود تکخوان گروه هم بود ! از قضا دوباره یه سوتی گنده داد! بازم فکر کردیم که خراب کردیم، و باز هم دوم شدیم!)
*** توی کار تزئین نبودم زیاد ! یا توی گروه سرود، یا تئاتر، یا هم تو کار روزنامه دیواری! سال سوم تا آخرای شب مشغول جمع کردن مطالب روزنامه دیواری بودم! خوابم برد، صبح که بلند شدم دیدم یه روزنامه دیواری درست و حسابی (در حد خفن!) کنارمه! دست خواهر گلم درد نکنه!
1. این شازده در حال حاظر تنها برادر صیغه ای ما محسوب میشه! خیلی هم چاکرشیم! کلی هم مخلصشیم!
پ.ن1: سه چهار روز دیگه باید پیرهن سیاه ها رو در بیاریم! یادته قبل محرم رو ؟
پ.ن2: تو مدرسه توئیت کردن خیلی کیف میده ها!‏

دعا کنید
یا علی


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]

نوستالوژی انقلاب، موج وبلاگی، خاطرات، خواهر، برادر صیغه ای


و جا کفشی دارد یکساله می شود !

سه شنبه 87 بهمن 22 ساعت 1:19 صبح

یا لطیف

الآن که دارم این مطلب رو می نویسم ، تلوزیون کمی اونطرف تر روشنه و من باید خیلی به وبلاگ نویسی علاقه داشته باشم که قید دیدن نود رو بزنم و بیام پست سالگرد بنویسم!‏

شب هایی که فرداش تعطیله رو دوست دارم به بیخوابی بگذرونم! مثل امشب، حتی اگه فردا 22 بهمن باشه و راهپیمایی و این حرف ها! دلم لک زده برا چند تا داد و فحش(!) سر آمریکا و اینا ! راس ساعت 9 هم از شانسمون جایی بودیم که نتونستیم خیلی حنجره رو به فیض برسونیم!‏ الله اکبر...
اما غرض از این پست یاد آوری یه سری معیار ها برای خودم بود!‏
اولین پست این وبلاگ رو 16 بهمن زدم، البته پست رسمی محسوب نمی شد، و اگه بخوایم دقیقتر نگاه کنیم، اولین پست رو روز 30 بهمن - یعنی 8 روز دیگه ی پارسال!  - زدم . بگذریم! نمی خوام طولانی بشه پست!‏ فک ما هم مگه از کار می افته؟
اینجا رو بخونید ! اولین پست این وبلاگه!

به جای تحلیل چند تا اعتراف می کنم!

اعتراف اول: اولین بار ایده ی زدن همچین وبلاگی ، با دیدن وبلاگ مرحوم حسن نظری به ذهنم خطور کرد! ولی بعد یکسال می بینم فاصله  خیلیه !
اعتراف دوم : به سادگی نوشته های پارسالم حسودیم میشه!
اعتراف سوم : هنوز که هنوزه تعداد نظرات بالا رو دوست دارم! هرچند می دونم خیلی ها می خونن و می رن و همین هم برام خیلی با ارزشه!
اعتراف چهارم : این اعتراف خیلی زجر آوره: کلیشه شدم! (خدااااااااااااااااا!) وبلاگ هم خیلی مواقع تک بعدی یا دو بعدی بوده (به جای چند بعدی)
اعتراف پنجم: هنوز به نوشتن تو اینجا علاقه دارم!

و اما‏...

بعد گذشت یک سال...
من خیلی تغییر کردم! یعنی کفشدار شدیدا از جهاتی متحول شد! ولی هنوز روی معیارهایی که سال پیش قبول داشتم هستم، بسیج، هیئت، شهدا، فعالیت فرهنگی ، همه و همه ، هنوز هم جزو دغدغه های اصلی من محسوب می شن! حتی بیشتر از غول بی شاخ و دمی مثل کنکور (کلا خیلی جدیش نمی گیرم، ما از حربه ی مبارزه ی منفی استفاده می کنیم برا نتیجه گرفتن :دی!) شاید بشه همه ی این حرف ها رو توی یه جمله خلاصه کرد، یکی از دلایل اصلی ایجاد این وبلاگ این بود که من تغییر باورهام رو (در صورتی که اصلا این تغییر وجود داشته باشه) حس کنم! تا اگه دیدم وضعم خرابه ، خودم به خودم تلنگر بزنم ، و حالا بعد یک سال فعلا همان یک نوجوان مثلا بسیجی عجیب غریب هستم!

پ.ن1: ماهواره امید رو حال کردیم جمیعا!‏ نمی دونم چی بگم! کلی احساس غرور ! دست دکتر هم مخصوص درد نکنه!
پ.ن2: فردا راهپیمایی 22 بهمن می بینیمتون!
پ.ن3: کم خوابی باعث شد چند بار لحن و زبان و زاویه دید پست تغییر کنه فکر کنم، به بزرگی خودتون ببخشید!

التماس دعا
یا علی


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]

جاکفشی، کفشدار، 22 بهمن، ماهواره امید، حسن نظری، کنکور، تولد


گفت و شنفت!

دوشنبه 87 بهمن 14 ساعت 11:48 عصر

یا لطیف

تو هنوز جدی اقدام به درس خوندن نکردی؟ ... اصلا هیئت میوندار نمی خواد، هرکی خواست بره وسط ... حیف شد جنگ فقط 22 روز طول کشید ... آخیش... سی دی جنرال و جنگ 33 روزه رو بردار بیار کتابخونه...الو، حاج آقا داوودآبادی؟... اس ام اس: به دیار عشق نزدی می شویم ، به مهران رسیدیم، دروازه جنون ...دو هفته است شروع کردم به درس خوندن...سید از کربلا اومد؟ ... هنوز شهریه بهمن رو ندادم... چهار شنبه بچه های یادواره رو می بریم مرقد و بهشت زهرا ...قربوست...چرا دیر میای هیئت ؟....آخونده بد کاری کرد... نوبنیاد؟... بهش میاد کمتر از 23 داشته باشه، معممه ولی...الو، حاج آقا قاسمی؟...25 تا کپی بگیر ، دستت درد نکنه ... شام فردا با کیه؟ ... جمعه ساعت 5 بریم کوه...30 تومن خوبه برا 16 صفحه؟...بی زحمت کتاب فیزیک یکت رو برام بیار... زود بیا خونه، امشبعددغد غ€ سع،س فُ زُشزدشدیشیمش.مث.طثطخثخ خواهرتینا میان خونمون... بنر متری چند در میاد؟ ... مداح مجلسی سراغ داری؟ ... ترازت رو باید برسونی به 8000 برا بعدی ... من 40 روز مونده به کنکور شروع کردم به خوندن... یعنی هرکی می خواد فیزیک 90 بزنه باید سیگار بکشه؟ ... تابحال توئیتر رفتی؟... اس ام اس: تو حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره، خیلی سالاری... چهار شبه می خوام آپ کنم نمی شه...مهدیار میسد انداخته...میای گیم؟...تو وقت زن گرفتنته، رضایت نامه می خوای؟ ...یه روز میام حوزتون مهمونی... ما خونمون نون داریم؟ آره داریم!‏...اس ام اس : کوپن شماره 11128 گندم اعلام شد، برای تحویل سهمیه سال اول خشکسالی اقدام کنید. امضا : مالک ... الو، سلام، حاج آقا یکتا؟ ... می خوام دیر برم خونه، آخه مهمون داریم...بیسکوئیت عمله خفه کن بگیر... می رم مسجد انصار ، دیر میام، شام بخورید!... با تف سگ دریا نجس نمی شه... مسیر بعدیتون کجاست؟ ... سنجش شده هفتاد و خورده ای ...بهت گفت مسعود رو می شناسی؟ ...پاسداران؟...این پنجشنبه جلسه هفتگی هست ها ... چشم...من گوشیم اعتبار نداره، تو بزنگ! ... عکس کیهان رو حال کردی؟ آقا و خالد مشعل...دیروز رسید سید... من تخم مرغ میارم ... تو هنوز شهریه بهمن ندادی ها، کتاب دستت نداری احتمالا؟ ... فقط تعداد بچه ها رو بده تا من نهار هماهنگ کنم، اتوبوس چی شد‏؟... خیلی چاکریتیم سید جون ... الو ، حاج آقا مهدوی بیات؟ ... خوب شد نرفتم هیئتشون، هم نی می زدن، هم هاپ هاپ حسین می گفتن... صحبت هاش قشنگه ، صداش برا روضه خوب نیست ولی ... برج سفید هم می رید آقا؟...زنگ بزن شماره حاج سعید قاسمی رو از هادی بگیر...فیزیک از تست چند تا چند رو باید بزنیم؟ ...اس ام اس : اگر انسانها بدانند با هم بودنشان محدود است محبتشان به هم نا محدود می شود... آقای سوهانی زنگ زده بود ، زنگ بزن بهش...بعضی ها عادت کردن دیر بیان مدرسه، بعضی ها ! ... امیر ، جان من یه بار دیگه اسامی رو بنویس...24 تومن؟... فاز 3؟ ...چند وقته می خوام به مهدی و محمد رضا زنگ بزنم،  نمی شه! ...بهم می گه سیگار می کشی؟!... من با این کفشا نمی تونم بدوئم...وقتی جلو ضریح وامیستی اونقدر حال میده سلام کنی به آقا... الو، حاج آقا ابوالقاسمی؟ ... جنوب به بچه های زنجان می رم اگه قسمت بشه... ولش کن، ارزشش رو نداره... بلاک تا پلاک حال نمیده ، همش جلو دوربینی ... خار مغیلان دیدی تا بحال؟ ... برادرش فوت کرده..
چی می نویسی؟ ... چرت و پرت شاید!

پ.ن: همشون دیالوگن! درشت نوشت ها  برا خودم ، بقیش هم برا بقیه!


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]

چرت و پرت


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

کشتی شکستگانیم...
شیرین تر
زیر بار خاطرات 2!
فاجعه
منتظر چی هستی؟
توکلت علی الله...
نفس...
مؤمن باش مرد!
با صفا باشیم
درد های برای درددل نشدن!
زیر دین...
دلا...
رفت و برگشت!
توبه های از سر حیرت
خوبِ خوش!
[همه عناوین(136)][عناوین آرشیوشده]