سفارش تبلیغ
صبا

زیر بار خاطرات!

دوشنبه 87 خرداد 27 ساعت 7:30 عصر

یا لطیف

در زنجان به سر می برم و زیر بار خاطرات 16 ساله!
اونقدر حرف برا گفتن هست که می ترسم همش یادم بره!
آدم بعضی وقت ها موقعیت هایی رو به دست میاره که می تونه توی اونها حسابی توی خاطراتش غرق بشه و بی خیال از همه چی با گذشتش حال کنه! من الآن دقیقا توی یکی از همین موقعیت هام!
***
وقتی بابا گفت: فردا میای بریم زنجان؟ بدون فکر کردن قبول کردم! فرار از فشار امتحان ها درست یک روز بعد از تموم شدنشون بهترین هدیه بود برام! با بابا اومدیم زنجان!(توی راه از رادیو صدای مجلس رو گوش می کردیم! و چقدر جالب بود!!!(؟)

ظهر رفتم پیش بچه های مسجد! توشون می شد رفقای 10 ساله هم پیدا کرد! یه لحظه احساس کردم کمرم زیر فشار هجوم خاطرات شکست! حق هم داشت!
***
حمید رضا رو هم دیدم و کلی با خاطرات سه سالی که همکلاس بودیم خندیدیم! این پسر روحیه ی طنزی داره که ... چی بگم؟ خیلی روحیه طنز داره دیگه!
***
با علی یه سر به مدرسه ی قدیمی هم زدیم و باز هم احساس آشنای شکستن کمر به سراغم اومد!
***
اما هیچ کدوم از این لحظه ها به پای بازکردن جعبه ی قدیمی ای نمی رسه که سالها مرتب پر و خالی می شد و بهترین خاطرات من رو نگه می داشت! گذشته ی عجیبی داشتم! پر از فعالیت ! پرونده ی نشریه هایی رو که درست کرده بودم نگاه می کردم، کلی خندیدم! کنار علامت تعجب هایی که رو سرم ظاهر می شد !
اون وسط ها به دفتر املای کلاس سومم برخوردم! وقتی نمره هام رو دیدم تعجب کردم! نمره ی پایین 17 توشون نبود! یکم که دقت کردم آثار صفحه های پاره شده ای رو بین صفحات دفتر پیدا کردم! تازه فهمیدم چرا نمره ایین 17 نداشتم! :دی  وقتی اولین کتاب داستانم (!) رو پیدا کردم کلی ذوق کردم! تاریخ نداشت، اما فکر کنم اول ابتدایی نوشته بودمش! نقاشی هاش رو هم خودم کشیده بودم ، اما اسم خواهرم رو به عنوان نقاش نوشته بودم!(نقاشی هام خیلی خنده داره بود! یادمه خواهرم دعوام کرده بود به خاطر این که اسم اونو زده بودم زیر نقاشی هام! خوشگل بودنا، اما یکم ضایع! :دی) اونقدر از اون کتاب خندم گرفته بود که برای اینکه صدای خنده هام بابا رو از خواب بلند نکنه نزدیک ترین پتو رو لای دندونم گرفتم!‏ غلط املایی جزء جدا ناشدنی شخصیت منه فکر کنم:دی!

توی جعبه پر نامه هایی بود که بین من و رفقا رد بدل شده بود! نامه در مورد نشریه! نامه به یکی از همکلاسی هام که با هم قهر بودیم (دوران ابتدائی) و کلی نامه ی دیگه که کلی خندوندن منو!
به ساعت که نگاه کردم دیدم نزدیک سه ساعته پای اون جعبم! خیلی زود گذشت!
الآن هم بچه ها منتظرنم! می خوایم فوتبال بازی کنیم! آخ که چقدر دلم تنگ شده برا اون فوتبال ها!‏
پ.ن: پست رو سریع نوشتم! غلط املائیی اصولا باید زیاد داشته باشه و همینطور غلط نگارشی! اولین فرصت درستشون می کنم!
پ.ن2: خیلی از چیزایی که می خواستم بگم رو نگفتم! وقت نشد راستش!


نوشته شده توسط : کفش دار

کفش های دیگران [ نفر کفش گذاشتن]



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

کشتی شکستگانیم...
شیرین تر
زیر بار خاطرات 2!
فاجعه
منتظر چی هستی؟
توکلت علی الله...
نفس...
مؤمن باش مرد!
با صفا باشیم
درد های برای درددل نشدن!
زیر دین...
دلا...
رفت و برگشت!
توبه های از سر حیرت
خوبِ خوش!
[همه عناوین(136)][عناوین آرشیوشده]