+ کاش مي شد دل ديوانه کمي پر بزند...
يا لطيف...

باز هم فاطميه آمد... و باز هم ... سکوت
پ.ن: به خدا اگه قلم بخواد در شان حضرت بنويسه مي شکنه... نمي تونم... همين!
پ.ن: امشب هيئت داشتيم، سينم درد مي کنه! نه به خاطر اينکه سينه زدم، به خاطر اينکه سينه نزدم...
نوشته شده توسط : کفش دار
يا لطيف
من از اسرائيل بدم مي آد!
حالا چه فرقي مي کنه کارتون هاي والت ديزني رو با علاقه نگاه کنم يا نستله بخورم و کوکاکولا نوش جان کنم؟ اصلا به من چه پولش توي جيب کي مي ره! مهم اينه که من از اسرائيل بدم مي آد!
اصلا اگه لباس من تيم برلند باشه چي مي شه؟ من اگه فانتا نخورم چي بخورم؟ به من چه پولش توي جيب کي مي ره! مهم اينه که من از اسرائيل بدم مي آد!
کامپيوترم اينتل هست! کلي هم حال مي کنم باهاش! گوشيم هم که نوکيا ! طرفدار پروپاقرص آرسنال هم هستم! چه فرقي مي کنه سودش تو جيب کي مي ره! مهم اينه که من از اسرائيل بدم مي آد!
هيچ کس مهم نيست، اصلا مردم فلسطين کيلو چندن؟ مهم اينه که من از اسرائيل بدم مي آد!!!
تمام مشکلات فلسطين حل خواهد شد
کافي ست ما نباشيم و
شاعران خفقان بگيرند
کافي ست چشم ها را ببنديم و کشتي کچ نگاه کنيم
يا سرگرم انتخاب دختران شايسته سارکوزي شويم
کافي ست افغان ها
تنها يک زلماي ذليل زاد داشته باشند
ايراني ها
يک نوري زاده
تا خليج فارس الخليج شود
کافي ست محمد حرب ترور شود
کافي ست يحيي عياش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق مي کند اسماعيل هنيه باشد يا محمود عباس
خالد مشعل باشد يا سلام فياض
360 کيلومتر نوار غزه باشد يا يک آپارتمان 36 متري
با پرچم سفيد
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرميني که العربي مي رقصد
از پادشاه کوچک اماني
که با فرشته هاي يهودي تزويج شد
نگاه کن که پادشاه رشيد طرابلس
چگونه يک روبات شد
نه از ميان اين همه اعراب
کسي کاري نمي کند
رجال شان دست بوس رايس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاري وليعهد دوبي
کاري کند
و دست بوش را گاز بگيرد
به اشتباه!
(عليرضا قزوه)
پ.ن: ما شصت ساله از اسرائيل بدمون مياد! اما اسرائيل شصت ساله روز به روز داره بيشتر به ما علاقه مند مي شه!
پ.ن: يه نگاه بندازيد به ليست کالاهاي اسرائيلي!روز به روز دارن بيشتر مي شن!با صدقه سر ما!
نوشته شده توسط : کفش دار
يا لطيف!
ما اومديم اعلام کنيم که در حال حاظر تعداد بسيار زيادي سوژه برا نوشتن داريم که مونديم کدومشو بنويسيم!به قولي بعضي وقت ها همين با سوژگي سوژه ي خوبي مي شه برا نوشتن( بروزن بعضي وقت ها همين بي سوژگي سوژه ي ....) !
صبح داشتم يه پست مي زدم در مورد فعاليت هاي دانش آموزي که تا وسط هاش نوشتم! بعد مجبور شدم پا شم از پاي کامپيوتر، بعد هم همش پريد! به همين راحتي! اما مغز مطلب اين بود که به فعاليت هاي دانش آموزي اصلا توجه نمي شه! رو هوا حرف نمي زنم ها، تجربه دارم ! (به قولي چند تا يخه در اين را پاره کردم:دي) امسال يکي از بچه ها مي گفت روز دانش آموز رو کسي به ما تبريک گفت؟ گفتم من يادم نمياد! گفت پس چرا ما به معلم ها روز معلم رو تبريک بگيم؟ مگه اونا بهمون گفتن ؟ موندم چي بگم بهش! درسته کاملا حرفش رو قبول ندارم، اما خوب...
چند وقت پيش عضو بالاترين شدم، يکي از سايت هايي که با سيستم لينک دادن و اينا کار مي کنه! محيطش واقعا يه جوريه! لينک هاي ضد نظام اکثرا امتياز بالايي مي گيرن و سريع ميان صفحه ي اول! کلا قوانين سايت رو که مي خوندم ديدم سيستمش طوري طراحي شده که لينک هاي مشکل دار يا ضد نظام به همين راحتي ها پاک نشه، و اعضا خيلي نظارت نداشته باشن روي لينک ها! فکر کنم خود مسئول هاي سايت هم نتونن ديگه کنترل کنن ( که فکر کنم همين رو هم مي خوان)! از اونطرف لينک هاي مذهبي اکثرا امتياز کمتري مي گيرن! مطالب سياسي مشکوک هم زياد توش پيدا مي شه!کلا اينکه شديدا مي طلبه که اونائي که وقت دارن توش يه سرکي بکشن! مي شه يه کارايي کرد توش!منتهي با برنامه ريزي!
نمايشگاه کتاب هم که چند روزي در خدمتش بوديم! البته امسال توفيق اجباري نصيب شد و چند تا کتاب درسي خريديم که نشون بديم ما هم بله ! :دي ! اما جدا از اون چند تا کتاب ديگه هم گرفتم که به نظرم خريد هاي خوبي بود : طوفان ديگري در راه است(سيد مهدي شجاعي) داستان هاي شهر جنگي(حبيب احمد زاده) ، شب ايوب ( داوود غفارزادگان) از نخلستان تا خيابان( عليرضا قزوه) ، داروي طرح ژنريک (سيد حسن حسيني) و... ! کتاب ها رو به نيت مطالعه بعد از امتحانا گرفته بودم ! اما به همين زودي يه چند تائيش تموم شد :دي!
چند روز پيش يکي از بچه ها مطلبي رو نقل کرد، البته ناقص! تو نت يه سرچ کردم اصل مطلب رو پيدا کردم(تاثير گزاره...):
صداي انفجار آمد و سنگرش رفت هوا ،هرچه صدايش زديم جواب نداد. رفتيم جلو! سرش پر از ترکش شده بود. جيبهايش را خالي کرديم. يک کاغذ جالب تويش پيدا کرديم:
گناهان هفته: شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل! يکشنبه: زود تمام کردن نماز شب! دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر يوميه! سه شنبه: شب بدون وضو خوابيدن! چهارشنبه: در جمع با صداي بلند خنديدن! پنج شنبه: پيش دستي فرمانده در سلام کردن! جمعه: تمام نکردن صلواتهاي مخصوص جمعه ورضايت دادن به هفتصد تا...
پ.ن1: باز هم شايد کمتر بيام نت، به خاطر امتحانا( باز هم شايد...)
پ.ن2: حادثه ي شيراز انفجار بود! صدا و سيما هنوز خوابه! تبريک مي گم بهش!داره رکورد هاش رو بهبود مي بخشه!
پ.ن3: صحبت هاي آقا تو سفر شيراز خيلي نکته ها داشت! خيلي بيشتر از سفر ها و صحبت هاي قبل! خود آقا يه بار گفت : در سخنراني هاي ما حرف هاي خوبي در گوشه و کنار هست، منتهي غالبا دقت نمي شود .
پ.ن4: تو نمايشگاه کتاب غرفه ي نشر سوره مهر رو پيشنهاد مي کنم! هم به خاطر کتاب هاش، هم سيستم فروشش! راهرو 22، غرفه 28(انتهاي سالن)
پ.ن5: شماها (نشريه ي تخصصي وبلاگ) رو هم ببينيد!
پ.ن6: فاطميه...
فعلا
علي علي ...
نوشته شده توسط : کفش دار
يا لطيف...
مائيم و يه آقا که وقتي نگاهش مي کنيم آروم مي شيم! رها مي شيم! فارغ مي شيم از هرچي درد و رنجه! فارغ مي شيم از بودن، از نبودن! اصلا بود و نبود مطرح نيست! جون بخواد مي ديم براش !هر چي داريم رو مي ديم براش ! جان چه باشد که نثار قدم دوست کنيم...چون متاعي است که هر بي سر و پائي دارد ...
مائيم و يه آقا که وقتي لبخند مي زنه مست مي شيم، وقتي اشک مي ريزه اشک مي ريزيم، وقتي صحبت مي کنه سيراب مي شيم...
مائيم يه آقا، با يه چهره ي آسموني! به خدا دل مي بره! عاشق شده باشي مي فهمي... عاشق...مي فهمي؟ ع ا ش ق...
مائيم ويه آقا ، اسممون رو هرچي مي خوايد بزاريد،هرچي مي خواين بهمون بگين... فقط بزاريد ما باشيم و آقامون...
پ.ن: خاک پاي کفشاشيم به مولا...
پ.ن2: دلم گرفته بود از بعضي چيزهايي که مي ديدم و مي شنيدم!
پ.ن3: چند وقتيه دلم لک زده برا شيراز! تابحال نرفتم شيراز، اما اين حس از وقت تشييع جنازه شهداي گمنام تو شيراز شروع شد و حالا هم که ميزبان آقان بيشتر شده! نمي دونم! شايد هم حسادت باشه به شيرازي ها(البته با عرض معذرت)، مائيم ديگه! فکر کنم کفش هام رفته شيراز!
نوشته شده توسط : کفش دار
يا لطيف
پست قبلي رو که زدم، يکي دو از رفقا با پيام خصوصي يه چند تا نکته رو بهم يادآور شدن! از دست خودم ناراحت شدم راستش! يکي از برادر ها ( که قول دادم اسم نبرم) هم اين نظر رو گذاشت! نمي دونم چي بگم! تلنگري بود که حتما بايد بهم مي خورد!
نظر رو عينا کپي کردم...
نظر اول:
بسم الله
سلام داداش گرامي و کفشدار عزيز
نمي دونم چقدر با فرزند شهدا بودي ؟ ولي يکسال حدود 4 سال ژيش تو مدرسه ي شاهد درس خوندن کفايت مي کرد که با حدود 20 فرزند شهيد آشنا بشم و بيرون از اون جا هم با حدود 10 نفر ديگه . پسر يکي از شهداي معروف که تو ده سالگي فيلم بريدن سر باباش رو ديده بود و دو سال هم از من کوچيکتر بود يکي از دوستانمون بود و البته الان زندانه اينقدر عصبي شد که ... الان متهم به قتل شبه عمده ...براي من خيلي درد داره . و شايد يکي ديگه که همه به لودگي مي شناختنش داشتيم براي ميلاد امام حسن مجتبي (ع) دو نفري نماز خونه رو تزيين مي کرديم که يه هو شروع کرد جدي صحبت کردن که به خدا حاضر بودم سهميه ي فرزند شهدا رو از من مي گرفتن فقط يه بار بابام رو مي ديدم !!! به خدا خيلي سخته که از 2 سالگي بابات رو نديده باشي بروي خودت هم نياري . و تا اون روز من اونقدر خورد نشده بودم . همشون همين بودن همه براي فرار از فشاري که نديدن پدر عامل اصلي اون بود خودشون رو يه جوري اينور اونور مي کردن . اما راجع به اينکه چرا يه بچه هيئتي ؟ تا خالا فکر کردم که تو هيئت هايي که مي گيريم چي داشتيم ؟؟؟ يکي از بچه هيئتي هامون مي گفت يه هيئت بگيريم چند وقته نگرفتيم بگيريم انرژيمون تخليه بشه و اينکه در کل وقتي هيئت هامون تبديل شد به مراکز شور خوني مطلق و تخليه انرژي دو تا اتفاق رو باعث شديم . 1- روي آوردن تعدادي از دوستان به سمتي که بيشتر از هيئت انرژي رو تخليه مي کنه و در نتيجه از بين بردن جاذبه بزرگترين موتور محرک شيعه يعني عزاداري و مجالس اهل بيت و بدبين شدن دوستان . 2 پايين آوردن اهل بيت تا حد اقلي که مي تونيم استفاده کنيم .
من پيشنهاد مي دم بريم ببينيم که چه گندي زديم که يه فرزند شهيد بچه هيئتي بايد اينقدر از وسيله اي که ما فقط هيئتش رو داريم و پدري نداريم که شهيد شده باشه فرار کنه ؟
يادم نمي ره وقتي تو مسجد شهيد آورديم اولش که کسي نبود يکي از لات هاي پارک محلمون که اتفاقا فرزند شهيده اومد يه سر مسجد هنوز مراسم شروع نشده بود و من بودم و يه شهيد و دوست لات عزيز خودم که اسم اون هم **** مثل خودم اومد گفت چه خبره گفتم شهيد آورديم . سريع رفت سمت وضو خونهي مسجد وضو گرفت کفش گرونش رو جلوي در مسجد ول کرد کلاهش رو هم در آورد گذاشت رو کفشش رفت زانو زد تابوت رو بوسيد گريه کرد و قبل از اين که کسي بياد خداحافظي کرد و رفت و من اون جا فهميدم که نه با بابي شهيدش مشکل داره نه با هيئت بلکه با شهيد و هيئتي مشکل داره که باني و متوليش يه آدمي مثل من شده . آقاي پناهيان مي گفت مي بوسم دست پسري رو که نماز بي ولايت بهش ارائه مي شه و تارک الصلوه مي شه . اين نشون مي ده اين هنوز فطرتش زنده است . آره شايد مشکل از ماست و فطرت جهته روبه اون نشون داده و هنجار شکني رو وسيلش هرچند که هيچ وقت اين قيافه ها رو تاييد نمي کنم ولي مشکلش رو تو امثال خودم مي بينم .
التماس دعا .
يا امير المومنين حيدر کرار (ع)
نظر دوم :
بسم الله
دوباره سلام
به*****بگو خدا گفته که اگر بنده ي گنه کارم مي دونست که چقدر بهش شوق دارم از خوشحالي مي مرد .
نمي دونم اگر ما بچه شهيد بوديم شايد به چه لجنزاري مي افتاديم . اگر بابا بالا سرمون نبود اصلا مي فهميديم شهيد يعني چي ؟؟؟
بد آمپر چسبوندم نظرش رو خوندم و همينطر نظر خودت و بقيه رو . به قرآن همين فرزند شهيد هايي که مي گين رو بايد دستشون رو بوس کرد . بد نعمتي رو داريد با اين حرف ها از دست مي ديد . به قرآن بحث اعتقادي بودن نيست . دوست دارم ببنيم از تو فاميل تو سري مي خوردين که از بنياد شهيد بهتون مي رسن . ؟ سهميه دانشگاه دارين ؟ و ... حاضر بوديد اسم شهيد بياريد ؟ الان که تو شرايطش نيستيد نگي آره مي تونستيم . دم همين ها گرم به خدا . ديدي فرزند شهيدي رو که به خاطر بابا نداشتن بهش زن نمي دن ؟ ديدي دختر شهيدي رو که مي گن بابا نداشته معلوم نيست چي بار او مده ؟ مي فهميد ؟؟؟ بايد خاک پاي همون ها رو سرمه کرد کشيد به چشم ترو خدا نگيد اين ها رو . شهدا ناراحت نشن ؟؟؟
يا عباس فاطمه (س)
پ.ن : من سرم رو مي ندازم پائين و سکوت مي کنم...سکوت...
نوشته شده توسط : کفش دار
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ