يا لطيف
بعضي وقت ها خود همين بي سوژگي سوژه ي خوبي مي شه براي نوشتن!
اصولا نبايد زوري بنويسم! قرار گذاشته بودم جاکفشي رو هر وقت دلم خواست آپ کنم! الآن هم دلم مي خواد آپ کنم اما سوژه ندارم( البته جور شد : بي سوژگي!)
سر اين بي سوژگي آدم مجبور مي شه خيلي فکر کنه! به چيز هاي مختلف، اتفاقات اخير، کلا خيلي چيزها تو ذهن آدم رفت و آمد مي کنه که هر کدوم به اندازه ي يه وبلاگ حرف دارن! اما در حال حاظر هيچ کدوم رو نتونستم بنويسم!
هميشه از پي نوشت خوشم ميومده! سوژه نداشتن بهونه ي خوبيه که آدم عقده ي دلش رو با پي نوشت نوشتن خالي کنه !
پ.ن: امروز وفات حضرت معصومه است! نمي دونستم چي بنويسم! بابات اينکه خيلي وفته نرفتم حرم دلم گرفته!
پ.ن2: هفته ي پيش رفتيم شاه عبدالعظيم! شب تولدش بود، نمي دونستم ! اما مهم اين بود که فهميدم چرا به سيد کريم معروف شده ( کرامت شاه عبد العظيم رو عشقه...)
پ.ن3:بعضي وقت ها اتفاقاتي مي افته که فکر آدم رو خيلي مشغول مي کنه! نسيب ما هم شده ! اين چند وقته فکرم درگير چند تا مسئله بوده (يکيش از همه مهمتر بود البته) !
پ.ن4: بايد درس بخونم! بايد! ( شايد کمتر بيام! شايد!)
پ.ن5: شهادت بچه هاي کانون وصال رو هم تبريک مي گم! ايشالا اون دنيا اين شهدا شفاعتمون رو بکنن! اين لينک ها رو هم بخونيد! ما که اينجائيم دلمون آتيش گرفته ، چه برسه به اونائي که توي هيئت بودن و جا موندن!:
پاسخ به دو سوال دربارهي انفجار شيراز
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
دلم مي خواهد بگويم شهيد...
جواد هم به مانند ديگران پر کشيد!
مرفه با درد
لحطات انفجار بمب
اينجاست که مي گن : در باغ شهادت باز باز است...
نوشته شده توسط : کفش دار
+ فکه جا کفشي خوبي بود ! کفش هاي سيد مرتضي هنوز هم همانجاست...
يا لطيف
دوباره !
بعضي ها مي گن جو کاذبه ، شايد هم راست مي گن، اما... دوباره ياد جنوب افتادم! ياد فکه!مي دوني به چي فکر مي کنم ؟ توي فکه همش داشتم عکس مي گرفتم! اصلا بهم حال نداد! فقط دنبال سوژه مي گشتم، نتيجش هم اين شد که هيچي نفهمم از فکه ! اصلا وقتي آدم يه چيزي مثل دوربين دستشه نمي تونه به عمق بره ! رو سطح باقي مي مونه !من هم روي خاک هاي رملي فکه باقي موندم! مي دوني ؟! دارم به اين فکر مي کنم که سيد مرتضي چطور با دوربينش ازهمين فکه به عرش رفت ...
قلم نمي ره ! چشبيده روي کاغذ، نه حرکتي ، نه تکوني ! خشکش زده انگار . اين همه کتاب ، اين همه سي دي و فيلم در مورد شهيد آويني جلوم به صف شدن ، اما دريغ از يک خط که بتونم از بين اين همه نوشته انتخاب کنم ! انگار آقا مرتضي قهره ! شايد هم من ...
پ.ن1:تقويم رو که باز مي کنم چشمم به روز بيستم فروردين مي افته، روز ملي فناوري هسته اي ، کنارش يه جمله ي ديگه هم نوشته : شهادت سيد مرتضي آويني ! نوشتم راضيم نکرد، بازم دغدغه ي هميشه گي : کليشه ...
پ.ن2:دلم لک زده برا بهشت زهرا ! با مترو که بري رفت و برگشتت بيشتر از هزار تومن خرج نداره ! (البته از محله ي ما) مي ارزه ! نه ؟
پ.ن3: امشب مسجد نماز رو فرادي خوندم که زودتر برم کتابخونه ي مسجد سر درس و مشق! خونه که برگشتم بابا گفت بعد از نماز پسر شهيد صياد شيرازي صحبت کرده، قشنگ هم صحبت کرده انگار ! آدم بعضي وقت ها از درس خوندنش پشيمون مي شه !
پ.ن4: گفتم توي فکه بيشتر به فکر عکس گرفتن بودم، اتفاقا عکس هاي بدي هم از آب در نيومد ! سه چهارتاش رو اينجا مي زارم :
عکس 1 – با وضو وارد شويد
عکس 2 – و چگونه جان نگذارد...
عکس 3 – آويني رفت ...
عکس4 - ... (نمي دونم چي بگم)
عکس 5- آخوند ها از مريخ نيامده اند ...
عکس 6 – فکه جاکفشي خوبي بود !
آخرين پي نوشت! : فکر کنم آي دي قبليم هک شده ! خدا خيرشون بده ، درسته ناراحت شدم ، اما شايد باعث بشه يکم اد ليستم سر و سامون پيدا کنه ! آي دي جديد من : masdood_1370 (اين تلفظ اسم من به زبون نوه ي يکي از دائي هاست :دي)
ويرايش : مشکل حل شد ! آي دي رو پس گرفتم !
نوشته شده توسط : کفش دار
بسم الله الرحمن الرحيم
امَنَ الرَّسُولُ بمآ اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رَبّه و المُؤمِنُونَ کُلٌّ امَنَ باللهِ وَ مَلائِکَتِه وَ کُتُبه وَ رُسُلِه لا نُفَّرقُ بَينَ اَحَدٍ مِن رُسُلِه وَ قالُو سَمِعنا و اَطَعنا غُفرانَکَ رَبَّنا واِلَيکَ المَصيرُ
پيامبر به آنچه که خدا بر اون نازل کرد ايمان آورده و مؤمنان نيز همه به خدا و فرشتگاه خدا و کتاب هاي آسماني و پيغمبران خدا ايمان آوردند و گفتند :«ما ميان هيچ يک از پيغمبران او فرق نگذاريم.» و نيز همه گفتند:«ما فرمان خدا را شنيده و از آن اطلاعت کرديم. پروردگارا! ما آمرزش تو را مي خواهيم و بازشگت به سوي توست
( قرآن- 285 بقره)
سلام بر تو اي مسيح ، روح خدا ...
قرار است برايت نامه بنويسم و گله کنم، از به اصطلاح پيروانت که برادرت محمد (ص) و پيروانش را آزرده اند ، مي دانم که مي داني، و مي دانم که بيشتر از ما ناراحت شده اي ! اما فکر مي کنم اگر اين ها را به تو نگويم ته دلم عقده مي شود!
يادم مي آيد چند سال پيش وقتي توي مدرسه مان بچه ها پسري که گردنبند صليب تو را انداخته بود مسخره مي کردند، ناراحت شدم، با خودم گفتم مسيح هم پيامبر خداست، همان خدائي که در قرآن به ما امر کرده که به شما و ديگر پيامبران احترام بگذاريم و بين آنها فرق قائل نشويم ، همان قرآني که مسخره کردن را گناه شمرده ! پس چرا کسي را به جرم دوست داشتن تو مسخره کنيم؟ مگر جرم است دوست داشتن تو ؟ مگر جرم است علاقه به تو و مادر پاکت ، مريم مقدس؟ آن روز از ته قلب آرزو کردم کسي تو و پيروانت را مسخره نکند و آزار ندهد ...
اما چند روزيست دلم گرفته است ، از بعضي کارهايي که پيروانت در حق پيامبر ما انجام مي دهند، خودت که بهتر خبر داري ! خودت که مي داني پيامبر ما نزد خدا چه مرتبه اي دارد، مگر تو به جايگاه محمد(ص) غبطه نمي خوري؟ مگر قرار نيست پشت سر فرزند او نماز بخواني؟ مگر محمد برترين بنده ي خدا نيست؟ مي دانم که همه ي اينها را بهتر از من مي داني ، فقط نمي دانم چرا پيروانت فراموش کرده اند ، فراموش کرده اند که تو خود بشارت محمد (ص) را داده اي ، فراموش کرده اند که چقدر محمد (ص) را دوست داري، فراموش کرده اند که ناراحت کردن محمد(ص) ناراحت کردن شماست !
مسيح عزيز! ما مسلمانان از کساني که خود را پي رو تو مي داند ،اما در اصل بوئي از دين مقدس تو نبرده اند گلايه داريم ! گلايه داريم به خاطر همه ي توهين هائي که به پيامبر عزيزمان مي کنند ، گلايه داريم به خاطر همه ي تهمت هائي که به پيامبر ما مي زنند ، گلايه داريم به خاطر آزار هايي که به پيروان دين محمد(ص) مي رسانند ، هنوز لگه هاي ننگ بزرگي بر دامن به اصطلاح پيروانت وجود دارد... شايد هم مشکل از ما باشد ... نمي دانم ...
اي روح خدا ، درود و سلام ما پيروان حضرت محمد بر تو و مادر پاکت باد ، ما مسلمانان از ته قلب شما را دوست داريم و احترام به شماو پيروان شما را بر خود واجب مي دانيم ، شما خود شاهد باش که برخي پيروانت چگونه قلب پيامبرمان و ما را آزردند ، و خود هدايتشان کن !
اي عيسي بن مريم ، به اميد روزي که شما را در کنار مولايمان حضرت ولي عصر(عج) زيارت کنيم !
پ.ن: اين حرکت وبلاگي از رند شروع شده ! کج و ماوج دعوتمون کرد ما هم بايد از چند نفر ديگه دعوت کنيم : اتاق دل من – بسيجي سياسي – مهر و وفا – منطقه ممنوعه – خط سوم
به چند نفر ديگه هم گفته بودم که هنوز جوابي بهم ندادن! شايد تعداد دعوت شده ها بيشتر بشه !
نوشته شده توسط : کفش دار
خدا خدا خدا ...
يا لطيف
عيد امسال الحمدالله بد نگذشت بهمون ، البته بي انصافيه اگه بگم بد نگذشت، بهتره بگم خيلي خوب بود! قبل از عيد که اردوي از بلاگ تا پلاک کلي بهمون حال داد و بعد از اون هم سفر مشهد با رفقاي شهر قديمي مون(زنجان) !
بعضي وقت ها اتفاقاتي مي افته که آدم به بعضي چيزها بيشتر اعتقاد پيدا مي کنه، گفته بودم سفر مشهد چند وقتي بود برام جور شده بود، اما انگار نه انگار که ما رو طلبيدن، عين خيالمون نبود، اصلا انگار از اول قرار بود دو سه روز مونده به سفر يهو دلمون هوائي بشه ! هوائي هم شد ...
تو مشهد فکرم بدجور مشغول بود، يه سري مي دونن سر چي، همونها هم اگه برام دعا کنن بسه(دعا کنن ها ، به قول يکي از رفقا از نوع غير فرماليتش!) ! اما سر اين مشغول بودن فکر و درگيري هاي ذهني به يه صحبت آقاي مجتهدي پي بردم، يعني درکش کردم :
هروقت نا اميد از همه جا شدي بدون که کارت درست مي شه ،حديث داره، به عزت و جلال خودم قسم که قطع مي کنم اميد بنده اي که به غير من اميد داره . اميدمون،اگه گوشه ي دلمون اگه به يه کسي باشه که کارمون رو درست کنه ، حديث داره که به عزت و جلال خودم قسم که حاجت تو رو نمي دم، اگه گوشه ي دل ما به جاي متوجه که کسي کار ما رو درست کنه نمي شه ... خدا خدا خدا (فايل صوتيش تو موبايلم بود ، نشد آپلودش کنم )
عيد تصميم داشتم درس بخونم، اما قسمت(!) نشد! هنوز هم قسمت نشده! تصميم دارم شروع کنم، اما مگه مي شه؟ انشاالله از امروز فردا شروع مي کنم .
دست کج و ماوج درد نکنه! براي او رو برگزار کرد، خيلي زحمت کشيده برا مسابقه! هنوز جاي گلايه از خيلي ها باقي مونده ( دو تا پست قبل يه کم خودمو خالي کردم :دي)
رند(آقا مهدي) هم يه بازي وبلاگي درست و حسابي راه انداخته! چند تا پست قبل درمورد همين بازي هاي وبلاگي نظر گذاشته بود برام ، مي گفت بچه مذهبي ها بازي وبلاگي رو هم لوس کردن. الآن که به برادرم مسيح رو مي بينم مي فهمم بازي وبلاگي يعني چي! واقعا دست مريزاد داره، خيلي وقت بود مزه ي يه بازي وبلاگي برنامه ريزي شده رو نچشيده بودم! منتظريم دعوت بشيم!
پ.ن : حرف زياده برا گفتن، اما چيزه .... آدم بعضي وقت ها حافظش ضعيف مي شه :دي
نوشته شده توسط : کفش دار
حجاز که ميزبان خورشيد مي شود تکاپوئي تمام حجاز را ، نه ،بهتر بگوئيم؛ تمام دنيا را در بر مي گيرد!
صداي نوزادي در کوچه پس کوچه هاي مکه مي پيچد ، دلنشين است ، نه ؟ اصلا زيباترين صداي هستي است !
صدا کوچه به کوچه پيش مي رود، کوچه هاي حجاز ، نه ، بهتر بگوئيم کوچه هاي تمام دنيا پر مي شود از صدايي که خورشيد را مبهوت مي کند و ماه را خجل !
آري ... بت ها به خود مي لرزند ...
اينک محمد(ص) آخرين پيام آور و زيباترين سروده ي هستي به دنيا آمده است!
مي شنوي؟ هنوز صدايش در کوچه پس کوچه هاي دنيا طنين انداز است .
بهتر گوش کن! اگر شيعه هستي بايد بشنوي !صداي ديگري هم مي آيد ، هم نوا با نواي قبلي ! آري نواي فرزند محمد است ، صادق(ع) ، و چه خوش ترنمي دارد...
پ.ن1: ميلاد پيامبر اکرم(ص) مبارک! ميلاد امام صادق هم مبارک (فکر کنم کم گذاشتيم برا اين امام)
پ.ن2:کلي از اين شکلک هاي خوشحال و اينا :دي
نوشته شده توسط : کفش دار
ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ